روزی مارک از مدرسه به خانه می آمد. در راه پسری نظر او را به خود جلب کرد که زمین خورده بود و همه کتابهایش همراه با دو پیراهن، یک توپ بیسبال، یک جفت دستکش و یک ضبط صوت کوچک روی زمین پخش شده بود. مارک زانو زد و به آن پسر کمک کرد تا تکه های کاغذی از یک مقاله را جمع کند. پس از آن چون مسیر آن دو یکی بود با هم به راه خود ادامه دادند. و او به آن پسر کمک کرد و قسمتی از وسایلش را برایش حمل کرد. مارک متوجه شد اسم آن پسر بیل است و عاشق بازیهای کامپیوتری، بیسبال و تاریخ است. مارک متوجه شد بیل مشکلات زیادی در زندگی خود دارد و دختری که به او علاقه داشت از دست داده است. آنها به خانه بیل رسیدند. بیل از مارک دعوت کرد تا با او تلویزیون تماشا کند و همراه با او کیک و چای صرف کند. آن دو بعدازظهر دلپذیری را همراه با خنده و صحبتهای کوتاه سپری کردند. پس از آن مارک به خانه خود رفت. آن دو پس از آن یکی دو بار دیگر همدیگر را ملاقات کردند. بعد از مدتها هر دوی آنها از یک دانشگاه فارغ التحصیل شدند. و در جشن فارغ التحصیلی یکدیگر را ملاقات کردند. بیل از مارک خواست تا با یکدیگر صحبت کنند.
بیل اولین ملاقات آنها را یادآوری کرد. بیل از مارک پرسید: آیا می دانی چرا در آن روز آنهمه وسایل را با خودم حمل می کردم؟ حتی قفسه خود را در مدرسه خالی کرده بودم تا برای نفر بعدی مزاحمتی نباشد. مارک با تعجب به او نگاه می کرد. بیل ادامه داد: من تعداد زیادی از قرصهای خواب مادرم را برداشته بودم تا خودکشی کنم! بعد از اینکه ما با یکدیگر اوقاتی را گذراندیم، صحبت کردیم و خندیدیم، من متوجه شدم اگر من خودم را کشته بودم آن لحظات و لحظات شیرین بعدی را که در انتظار من بود از دست می دادم. پس آن موقعی که تو آن کتابها را برداشتی فقط در جمع و جور کردن آن وسایل به من کمک نکردی بلکه جان مرا نجات دادی
رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست، خدا هست.
خورشید هنوز طلوع میکند
فانوس ستارگان هنوز هنوز از سقف شب آویخته است:
بهار مدام می خرامد و دامن سبزش را بر زمین می کشد:
امواج دریا، آواز می خوانند،
بر میخیزند و خود را در آغوش ساحل گم میکنند.
تولد هر کودک ، نشان آن است که:
.. حضرت موسی در کوه طور در مناجات خود عرض کرد:
یا اله العالمین (ای خدای جهانیان) جواب آمد لبیک!
سپس عرض کرد: یا اله المطیعین (ای خدا اطاعت کنندگان) جواب شنید لبیک!
سپس عرض کرد: یا اله العاصین (ای خدای گنهکاران)، این دفعه سه بار شنید: لبیک! لبیک! لبیک!
موسی عرض کرد: حکمتش چیست که این دفعه سه بار شنیدم که فرمودی لبیک ؟
به او خطاب شد: عارفان به معرفت خود، و نیکوکاران به کار نیک خود، و مطیعان به اطاعت خود، اعتماد دارند،
ولی گنهکاران، جز به فضل من، پناهی ندارند، اگر از درگاه من ناامید گردند، به درگاه چه کسی پناه ببرند