اخطارهای دنیای مجازی ،کسب و کار در فضای مجازی و تحلیل فضای فرهنگی ،سیاسی و اجتماعی

دکتر بهروز نقویان دکترای مدیریت ، مدیر عامل شرکت تولید نرم افزارهای هوشمند ، خواننده پاپ و محلی خراسان شمالی ،مشاور شهرک صنعتی ایران مشاور دیجیتال مارکت و صادرات

اخطارهای دنیای مجازی ،کسب و کار در فضای مجازی و تحلیل فضای فرهنگی ،سیاسی و اجتماعی

دکتر بهروز نقویان دکترای مدیریت ، مدیر عامل شرکت تولید نرم افزارهای هوشمند ، خواننده پاپ و محلی خراسان شمالی ،مشاور شهرک صنعتی ایران مشاور دیجیتال مارکت و صادرات

کفایت

برای آنکه عضو موثر در خانواده،محل کار،گروه پژوهشی و یا هر گروه دیگری که عضو آن هستید ،باشید ،بهتر است سعی کنید با کفایت عمل کنید. وقتی که من از کفایت لازم برای کار تیمی حرف می زنم، منظورم کمال شایستگی است.

اعضای باکفایت هر تیمی توانایی و صلاحیت انجام کار را در بهترین وجه ممکن آن دارند.

ویژگی های مشترک آدم های لایق و باکفایت موارد زیر می باشد:  

1- تعالی طلب هستند .

بزرگی می گوید: "کامیابی، ارزش ما را بر مبنای مقایسه با دیگران قرار می دهد. تعالی، ارزش ما را بر پایه توانایی و ظرفیت خود ما می سنجد. کامیابی که رویای عده کثیری از مردم است نصیب معدودی می شود. تعالی در دسترس همه موجودات زنده است اما معدودی آن را می پذیرند."

خیلی هافراموش می کنند که کار با چه سرعتی انجام داده یم، اما کیفیت کار در یادها می ماند.

2- با متوسط نمی سازند.

واژه میانمایه تقریباً به معنای "نیمه راه کوهستانی سنگلاخی است." میانمایگی یعنی اینکه راهی را تا نیمه آن برویم ولی خود را به قله نرسانیم. آدم هایی باکفایت به متوسط قانع نمی شوند. کوشش و نیروی خود را بر کار خویش متمرکز می سازند و هر چه در چنته دارند در طبق اخلاص می گذارند.

 

3- به جزئیات می پردازند.

دیل کارنگی می گفت: "از پرداختن به کارهای به ظاهر کوچک ابا نداشته باشید. هر بار که کاری کوچک را تمام می کنید. همانقدر نیرومندتر می شوید. اگر کارهای کوچک را خوب انجام دهید ، کارهای بزرگ خود به خود انجام می شوند."

 

4- کیفیت کار را حفظ می کنند.

آدم هایی باکفایت کیفیت کار خود را پایین نمی آورند. همیشه بهترین محصول را عرضه می کنند و این امر بسیار مهم است.

یکی از انسان های موفق می گفت :دائما در حال ویرایش خود هستم. کاری را که خوب انجام می دهم ادامه می دهم، بهترین ها را نگه می دارم و کاری را که از عهده اش برنمی آید رها می کنم.

***

یکی از انسان های موفق می گفت :دائما در حال ویرایش خود هستم. کاری را که خوب انجام می دهم ادامه می دهم، بهترین ها را نگه می دارم و کاری را که از عهده اش برنمی آید رها می کنم. آیا شما هم همین طور هستید؟ آیا نیروی خود را در کاری صرف می کنید که به خوبی از عهده آن برمی آیید؟ دل تان می خواهد که در کار خویش کفایت نشان دهید؟ آیا اعضای تیم می توانند در مسیر کوشش برای اعتلای تیم و کسب توفیق همگانی روی شما حساب کنند؟ اگر نمی توانند ، باید به خود آیید و فوت و فن های کار خود را یاد بگیرید تا بهتر از این عمل  کنید.

برای افزایش کاردانی و کفایت خویش ...

*دنبال تخصص بروید.

اگر بخواهید هر کاری را انجام دهید کاردان نمی شوید. روی یک کار تخصص پیدا کنید.  کدام کاراست که مهارت ها، علایق و فرصت های شما را در خود جمع دارد؟ هر چه هست همان را بچسبید.

 

* راه را تا آخر بروید.

بسیاری از مردم کار خود را به پایان نمی رسانند. شما این کار را نکنید و هیچ گوشه ای از کار را ناتمام نگذارید. این به آن معنا نیست که از خود خرده مدیری بسازید یا کار همه را بپایید. معنایش این است که 10 درصد آخر هر کاری را که می کنید انجام دهید. در مسئولیت آینده یا در پروژه بعدی به این توصیه عمل کنید.

 

* به اجرای کار بیشتر توجه کنید.

از آنجا که اجرای کار دشوارترین مرحله آن است، توجهی بیشتر را می طلبد. چگونه می توان فاصله بین فکر و عمل را کوتاه کرد؟ با همگروهانتان هماهنگ باشید وطبق برنامه پیش روید.

***

روزی ناخدای کشتی و سرمهندس آن با هم صحبت می کردند. صحبت شان به اینجا کشیده شد که مهارت و تخصص کدامیک در امر هدایت کشتی مهم تر است. رفته رفته بحث خیلی داغ شد و به جایی رسید که ناخدا و سرمهندس تصمیم گرفتند به مدت 24 ساعت کار خود را عوض کنند. قرار شد سرمهندس سکان هدایت کشتی را به دست گیرد، و ناخدا به موتورخانه کشتی برود.

هنوز چند ساعتی نگذشته بود که ناخدا عرق ریزان از عرشه زیر بالا آمد. صورت و لباسش روغنی شده بود. داد زد که: "مهندس بیا برو به موتورخانه. موتور کار نمی کند." مهندس هم فریاد زد: "معلومه که کار نمی کنه، کشتی به گِل نشسته است!"

عشق ورزی

« عشق ‏» ، اکسیرى است که دلها را قیمتى مى‏سازد.

هر عضوى ، عیب خاص خود را دارد.

چشم معیوب ، نابیناست و گوش معیوب ناشنوا.

عیب دست و پا، کج‏بودن و فلج‏بودن است،

اما عیب «دل‏»، تهى بودن از «محبت‏» است.

محبت، دل را مقدس و با ارزش مى‏سازد ، اما کدام محبت و عشق‏نسبت‏ به چه چیز و چه کس؟

خانه دل ، باید در اختیار محبتى قرار گیرد که محبوب ، ارزش عشق‏ورزیدن و دل دادن و جان باختن و از خود گذشتن را داشته باشد.

این کلام، شعر و توصیف نیست، حقیقت زندگى و حقیقت‏دیندارى‏است.

اسلام، «مکتب حب‏» و آیین «عشق ورزى‏» است، اما نسبت‏به آنکه‏بیرزد.

اگر «معرفت‏»، پایه « محبت‏ » باشد، محبوب برتر، محرم راز و انیس دل‏مى‏شود.

«دل سرا پرده محبت اوست...»

کسى عاشق خدا مى‏شود که خدا را بشناسد ، خوبی ها، احسان ها، نوازش ها،بزرگواری ها و نعمت هایش را بشناسد.

و گرنه، از جان بى معرفت، چه انتظارى براى « عشق خدا » داشتن و « محبوب ترین ‏» را برگزیدن؟!

قلب سلیم از کدورت هاى خودخواهى و غرور ، مى‏تواند بسترى براى‏استقرار « محبت عارفانه‏ » باشد.

دلى که پر از تمنیات شیطانى و عشق به کامجوییهاى حیوانى باشد ، دیگر ظرفیتى براى عشق پاک و آسمانى نخواهد داشت.

اگر کسى راست‏بگوید که عاشق خدا و اولیاء الله است، این عشق‏صادق او را مى‏سازد و مى‏پرورد و پیراسته و آراسته مى‏کند و به همسویى وهم خطى و همگامى و همدلى با محبوب مى‏کشاند.

اما... کجاست آن عشق صادق، و آن صداقت در عشق؟!

دلى که طعم محبت‏خدا و اولیاء را بچشد، محال است که جایگزین‏دیگرى براى آن برگزیند.

این سخن امام سجادعلیه السلام در «مناجات محبین‏» است که:

«خدایا کیست که طعم شیرین محبتت را چشید و جز تو محبوب دیگرى‏برگزید...»

گرچه عشق، کمى بدنام و متهم شده است، ولى اگر «معشوق‏»، شایسته‏و ارزنده باشد و عشق، «صادق‏» و راستین، مى‏تواند سازنده انسان وزلال‏کننده روح و بالا برنده جان باشد.

عشق، به همرنگى و همراهى مى‏کشاند. و ایثار و گذشت و فداکارى‏مى‏آورد.

عشق، رها کردن « خود » و خواسته‏ها و پسندهاى خود ، در پاى « اراده‏محبوب ‏» و « پسند معشوق ‏» مى‏آموزد.

ولى... تا آن محبوب و دلبر، چه و که باشد.

سخن از « محبت‏خدا » بسیار گفته مى‏شود ، ولى این گوهر نفیس کجا ونزد چه کسى است؟

اولیاء الهى، پیوسته از خدا، این عشق را خواسته و آرزو کرده‏اند.

راستى!... چه لذتى دارد که انسان هم عاشق خدا باشد، هم معشوق او.هم حبیب باشد، هم محبوب، محبت دوجانبه و از دو سو (یحبهم ویحبونه). 

اگر ذره‏اى از آتش این عشق در خرمن جان افتد ، مى‏سوزاند و خاکسترمى‏کند و از عاشق، سلب جهت کرده، عقربه دل و جانش را رو به سوى‏معشوق مى‏گرداند.

امام عارفان و عاشقان، حضرت سجادعلیه السلام در «مناجات محبین‏»مى‏فرماید:

«خدایا! از تو محبت دوستدارانت را مى‏خواهم و عشق هر کارى که مرا به‏قرب تو برساند. مى‏خواهم که عشق خودت را نزد من محبوب‏تر از جزخودت قرار دهى، عشقم را به تو، رهنماى به سوى رضوانت قرار دهى واشتیاقم را به تو ، عامل ترک گناه سازى. خدایا!... منت نه، به من بنگر، با چشم دوستى و نگاه عاشقانه مرا بنگر، از من روى بر مگردان...». 

آیا عشقى که انسان را به «رضاى الهى‏» بکشاند و شوقى که از«عصیان‏» باز دارد ، سازنده نیست؟!

خدایا، جرقه‏اى از این آتش در جانمان بیفکن، تا بسوزیم و بسازیم و به‏مقام «رضا» برسیم و «قرار» بگیریم.

«رضا»، ثمره محبت است. «محبت‏» هم میوه درخت‏یقین است.

از برجسته‏ترین خصال اخلاقى و سلوک روحى، «رضا» است.

آنکه در پس جلوه‏هاى ظاهرى دنیا و صحنه‏هاى مشهود و علل واسباب پیدا، به تدبیر و اراده‏اى پنهان هم عقیده دارد و «مشیت الهى‏» رادر وراى تقدیرات مى‏بیند ، نسبت‏به آنچه پیش مى‏آید ، با خوش‏بینى‏برخورد مى‏کند.

صاحب «رضا» از آرامش روحى و طمانینه برخوردار است.

کسى هم که به زمین و زمان و خدا و خلق خدا بدبین است و به دیده‏«عدم رضا» مى‏نگرد، پیوسته در رنج و حزن و اندوه است.

آنکه «یقین‏» و «محبت‏» دارد، «رضا» هم دارد، حتى از رنج و بلا،«لذت‏» هم مى‏برد.

این دیگ ز خامى است که در جوش و خروش است                                        چون پخته شد و لذت دم دید، خموش است

ریشه بسیارى از افسردگی ها و غصه‏ها، کمبود یا نبود ایمان و یقین وعشق به حیات و حیات آفرین است. این کاستى، سبب مى‏شود آدمى خود را از کائنات، « طلبکار » بداند و چون چرخش روزگار به کام دل و بر وفق‏مرادش نباشد ، زبان به گلایه و شکوه بگشاید.

اولیاء خدا راحت جسم و جان را در گوهر «رضا» مى‏جستند.

به فرموده مولایمان على‏علیه السلام: «ارض، تسترح‏»

راضى باش، تا راحت و آسوده شوى.

معلم جبرئیل

حضرت علی علیه السلام

ذکر دلم مدح و ثنای علیست

حال خوشم حال و هوای علیست

ذات الهی چو مرا خلق کرد

هر چه به من داد ولای علیست

خلوت من، جَلوت من، با علیست

دار و ندارم همه یک یا علیست

کیست علی؟ آن که ندانند کیست

کیست علی؟ آن که خدا هست و نیست

کیست علی؟ کسی که پیش از مکان

به ذل غیب لا مکان داشت زیست

لعل و دم جان محمد علیست

تمام قرآن محمد علیست

مغز علی و دگران پوستند

تمام انبیا علی دوستند

امیر مومنین عالم علیست

حقیقت رسول خاتم علیست

کعبه علی قبله علی حج علیست

ذکر علی حمد علی دم علیست

علی بود احمد و احمد علیست

تمام اسلام محمد علیست

علی، کسی که خون عدل، جاری کند

رسول را یک تنه یاری کند

امیر مرحب کش خیبر شکن

دیده کسی یتیم داری کند !

خاک کجا و مظهر او کجا

تنور پیرزن کجا او کجا

وای به من، من و ثنای علی

عفو کند مرا خدای علی

جهان چه قابل که فدایش شود

فاطمه می‎شود فدای علی

آیینه‎ی روی خدا، چهره اوست

دین تمام انبیا، مهر اوست

کیست علی؟ معلم جبرئیل

کیست علی؟ پیر هزاران خلیل

کیست علی؟ امیر خیرالعمیر

کیست علی؟ وکیل نعم العمیر

کیست علی؟ تمام آئین من

عقل من و عشق من و دین من

پاک سرشتم که سرشتم علیست

محشر و میزان و بهشتم علیست

میثم بی دست و زبانم ولی

هر چه که در نخل نوشتم علیست

گو که در آرند ز تن پوستم

تا ابدالدهر علی دوستم