همه ی ما کم و زیاد از افراد مختلف و به بهانه های گوناگون، صدمه های روحی دیدهایم؛ اعتمادها از بین رفته و قلبهایی شکسته شده است. این صدمات برای مدت کوتاه بسیار معمولی هستند اما همین دردها گاهی اوقات ماندنی میشوند و ما با یادآوری و آن صدمات این دردها را دوباره زنده کرده و با آنها دست و پنجه نرم میکنیم.
این مسئله نه تنها باعث ناراحتی ما شده بلکه میتواند روابط ما را بیش از پیش خدشهدار کرده و باعث برآشفتگی و بی میلی در رویارویی با مردم شود. ما گاها در دایر ه خشم و عصبانیت گرفتار میشویم و زیباییهای زندگی را از یاد میبریم. ما باید بخشیدن را بیاموزیم و آنرا در زندگی خود جاری سازیم. بعضی اوقات بخشیدن یک فرد چنان میتواند فضای ذهنی ما را باز کند که هیچ عمل دیگری به آن نمیرسد. مثلا ما چند سال پیش از یکی از دوستان خود صدمهای روحی خوردهایم که تا امروز آنرا در ذهن خود میپرورانیم. اما باید بدانیم که با بخشیدن آن فرد علاوه بر اینکه فضای ذهنی خود را باز کرده بلکه فردی دیگر را خوشحال نمودهایم.
چرا باید دیگران را بخشید ؟
بخشش میتواند مسیر زندگی افراد را عوض کند. البته نه بخششی که به معنای فراموش کردن و پاک کردن گذشته است، بلکه بخشیدن به معنای واقعی و از اعماق قلب و ته دل. البته باید دقت کنیم که ما نباید سعی در عوض کردن رفتار فرد مقابل داشته باشیم . چراکه کنترل رفتار افراد دست ما نیست اما کنترل خشم و عصبانیت خودمان در دست خودمان است. در اینجا دلایلی برای بخشیدن افراد ذکر میگردد :
1 - نبخشیدن افراد مانند حمل کردن تودهای از بار منفی است که همین امر موجب اختلالاتی در ذهن و متعاقب آن در جسم انسان میشود. چراکه هر تصوری در درون، انعکاسی به بیرون دارد.
2 - گذشتهای خوب و عاری از تقصیر و گناه دیگران باعث شادابی و سرحالی میشود و باعث میشود که با هر نگاه به گذشته، فقط خاطرات خوش و خوب جلوه کند و با بخشیدن خاطرات بد و منفی خودبخود پاک میشوند.
3- بینش افراد نسبت به ما و شخصیت ما بهتر شده و ما را به عنوان فردی با گذشت و مورد اعتماد قبول میکنند همچنین با بخشیدن، فرد مورد نظر را برای همیشه مدیون خود کردهایم. (البته اگر خطای وی به عمد بوده باشد)
4 - شاید این شرایط برای خود ما هم پیش آید و ما نیز روزی نیازمند بخشیده شدن از جانب دیگران شویم.
چگونه ببخشیم ؟
بخشیدن آسان نیست اما ما میتوانیم در عرض یک روز و یا حتی در چند ثانیه یک نفر را ببخشیم. ابتدا باید با خود عهد ببندیم که میخواهیم تغییر کنیم و میخواهیم فضای ذهنی خود را باز کنیم و نیز باید بدانیم که مزمن شدن این دردها باعث آسیب جدی به روح و روان انسان میشود.
یکی از راههای ساده برای بخشیدن افراد این است که خودمان را جای فرد گنهکار بگذاریم. ببینیم چرا او دست به چنین کاری زده است و از خود بپرسیم “کدام رفتار من باعث شده تا او چنین کند؟” و همیشه همه را خوب بدانیم. بدانیم که هیچ کس از ابتدا خطاکار نبوده و هیچ کس قصد آزار و اذیت دیگری را ندارد.
راه دیگر برای بخشیدن افراد این است که بدانیم که گذشته دیگر برنمیگردد و اتفاقی که افتاده دوباره از نو طراحی نمیشود. پس چرا خود را ناراحت کرده و غدهای را در ذهن خود بوجود آوریم و با نبخشیدن افراد آن غده را روز بروز بزرگتر کنیم؟ با خود تصور کنیم که نبخشیدنها مانند سنگهایی هستند که سر راه پیشرفت ما قرار دارند. ما با بخشیدن آرامش را برای خود به ارمغان آورده و در واقع لطفی به خودمان میکنیم. (این قضیه جدی است)
همچنین ما باید دلسوز همنوع خود باشیم. هر کسی در مواقع عصبانیت و یا حتی در حالت عادی و از روی بیفکری دست به اقداماتی میزند که شاید از نظر بسیاری از افراد درست نباشد و عامل ناراحتی آنان شود. پس این مسئله را دلیل بر بی فکری فرد در لحظ? عصبانیت وی در نظر بگیریم.
سینا واقعاً یکی از تنبل ترین شاگردهای من بود. او هیچ علاقه ای به مدرسه نداشت. لباس هایش کثیف و چروکیده بودند. موهایش را هیچ وقت شانه نمی کرد و بدنش همیشه بو می داد. یکی از شاگردهایی بود که در تمام مدرسه انگشت نما می شوند و هر کارشان بکنی، باز با قیافه بی تفاوت، به تو زل می زنند. آنقدر که می خواهی از دستشان دیوانه شوی. خانم علوی – معلم سینا– هر سوالی که از او می پرسید، جز بله یا نخیر، جوابی از او دریافت نمی کرد. ذره ای انگیزه و علاقه در این بچه وجود نداشت و به همین دلیل، در تمام مدرسه، کسی پیدا نمی شد که او را دوست داشته باشد.
هر چند خانم علوی ادعا می کرد که به همه بچه ها به یک چشم نگاه می کند، اما واقعیت غیر از این بود؛ خانم علوی متوجه شد که هر وقت ورقه سینا را صحیح می کند و به او نمره تک می دهد، ته دلش خوشحال می شود و با کمال میل، خشم خود را سر نمره های تک او خالی می کرد. سینا ابداً خیال نداشت از جلد کثیف و بی حس و حال خودش بیرون بیاید.
معلم یک روز تصمیم گرفت نگاهی به کارنامه های سال های قبل از او بیندازد؛ شاید اطلاعاتی درباره اش به دست بیاورد و بتواند از این طریق، به او کمک کند. گزارش راهنمایی تحصیلی از وضعیت سال های قبل او این بود:
کلاس اول: سینا خوب درس می خواند و نسبت به آموزش، رویکرد خوبی دارد، ولی اوضاع خانه اش در هم ریخته است.
کلاس دوم: سینا می تواند بهتر از این باشد. مادرش سخت بیمار است. در خانه کسی به سینا کمک نمی کند.
کلاس سوم: سینا پسر بدی نیست، ولی زیادی جدی و خشن است. در درس، کند و ضعیف است. مادرش امسال مرد.
کلاس چهارم: سینا خیلی کند است، ولی رفتار بدی ندارد. پدرش علاقه ای به کارهای او نشان نمی دهد.
روز معلم بود و بچه ها برای خانم علوی، هدیه آورده بودند. آنها هدیه هایشان را روی میز او گذاشتند و دورش جمع شدند تا او هدیه ها را باز کند. در میان هدایا، هدیه سینا هم به چشم می خورد. خانم علوی واقعا تعجب کرده بود که سینا هدیه بیاورد، ولی آورده بود! هدیه او یک کاغذ قهوه ای بود و حسابی چسب خورده بود روی بسته، جمله ساده «از سینا برای خانم علوی» به چشم می خورد هنگامی که علوی هدیه را باز کرد، دید که یک دستبند عاج نگین دار است که نیمی از سنگ های آن افتاده اند. در کنار دستبند، یک شیشه عطر بسیار ارزان قیمت هم دیده می شد.
بقیه بچه ها با دیدن هدایای سینا ، زیرلبی خندیدند و با هم در گوشی حرف زدند، ولی خانم علوی دستبند را به دست کرد و مقداری از عطر را به مچ دستش مالید و به این ترتیب، بچه ها را ساکت کرد. او مچ دستش را بالا گرفت تا بچه ها بو کنند و گفت: «خیلی خوشبوست. مگه نه؟ بچه ها متوجه منظور خانم معلم شدند و آه و اوه» راه انداختند!
زنگ آخر خورد و بچه ها داشتند به خانه هایشان می رفتند سینا طبق معمول، پشت سر همه، راه می رفت. او آرام به طرف میز خانم علوی آمد و زیر لب گفت: «خانم معلم... خانم معلم ... شما بوی مادر منو میدین و دستبند اون هم خیلی به شما میاد. خوشحالم که از هدیه های من خوشتون اومد» و سپس همانطور کشان کشان رفت. خانم علوی دست هایش را به هم گره زد و خدا را شکر کرد که رفتار احمقانه ای از او سر نزده است.
فردا صبح، بچه ها با خانم معلم تازه ای روبه رو شدند؛ خانم علوی کاملا فرق کرده بود. او دیگر فقط یک معلم نبود، بلکه نماینده ای از سوی خداوند بود. او حالا احساس می کرد متعهد است که بچه هایش را دوست داشته باشد و برای آنها کاری کند که پس از او بتوانند درست زندگی کنند او به همه بچه هایش کمک می کرد، ولی از همه مهم تر به کمک شاگردانی که کند بودند – و مخصوصا به کمک سینا می شتافت. در پایان سال تحصیلی،سینا به طرز حیرت انگیزی پیشرفت کرد. او توانست خود را به بقیه بچه ها برساند و حتی از خیلی ها جلو بزند. سال ها گذشت و خانم علوی مدت ها بود که دیگر از سینا خبر نداشت. ناگهان روزی از او نامه ای دریافت کرد به این مضمون:
خانم علوی عزیز
می خواهم اولین کسی باشید که این نکته را می دانید؛ من در کلاسم شاگرد دوم شده ام.
مدیون شما هستم: سینا
هر کدام از ما در هر جایگاه و منزلتی که هستیم می توانیم برای دیگران منبع خیر خواهی و برکت باشیم.
چهارسال بعد، نامه دیگری از سینا آمد:
خانم علوی عزیز
امروز من دکتر سینا رضایی هستم می خواهم اولین کسی باشید که می دانید بیست و هفتم ماه بعد روز ازدواج من است. می خواهم بیاید و در جایی بنشینید که اگر مادرم زنده بود، در آنجا می نشست. شما تنها فامیلی هستید که دارم. پدرم پارسال مرد.
خانم علوی به عروسی رفت و در جایی نشست که قرار بود مادر سینا بنشیند. او شایستگی نشستن در آنجا را داشت، زیرا برای سینا کاری کرده بود که او هرگز فراموش نکرد.
این گونه افراد در اطراف ما بسیارند. چند درصد از ما قدرت درک نیاز دیگران را نسبت به خود داریم . هر کدام از ما در هر جایگاه و منزلتی که هستیم می توانیم برای دیگران منبع خیر خواهی و برکت باشیم. قرار نیست همیشه کسی به کمک ما نیاز داشته باشد که یکی از عزیزانش را از دست داده باشد . افراد در اطراف ما می توانند فقط به لحاظ روحی خسته باشند و به یک همدردی ساده و کوتاه از جانب ما نیازمند باشند. می توانند دلتنگ باشند و با مصاحبتی کوتاه روح آنان را تازه کنیم. می توانند مستاصل شده باشند و با انتقال تجربه مان دستشان را بگیریم . می توانند در مسیری نه چندان خوشایند قرار گیرند و ما با آوردن نشانی از سعادت مسیر را برای آنها به سوی خوشبختی کج کنیم. پس به پا خیزید. دست روی دست نگذارید که زود دیر می شود. فرصت ها از دست می روند . ممکن است دیگر به این راحتی این توفیق به شما داده نشود . پس کاری بکنید کارستون.
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قراردهند. سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هر کدام از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.
روز شنبه، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، و سپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد. شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید "واقعا ؟" "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند!" "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند."
دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد و اوضاع مدرسه بصورت عادی می گذشت. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث و صحبت پرداخته اند یا نه، به هر حال گویی این موضوع را مهم تلقی نکرد. زیرا آن تکلیف هدف معلم را برآورده کرده بود. آن برگه ها نشانگر این نکته بود که همه ی دانش آموزان از تک تک همکلاسی هایشان رضایت کامل داشتند ...
از دست بر قضا با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دور افتادند و هر کدام در مکانی دیگر مشغول ادامه تحصیل ، کار و زندگی شدند ...
چند سال بعد، متقارن با شروع جنگ، یکی از دانش آموزانی که "علی" نام داشت و به خدمت سربازی اعزام شده بود در جنگ کشته شد ! معلمش با خبردار شدن از این حادثه در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود.
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از دوستان علی به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم علی نبودید؟" معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : "چرا" او ادامه داد : "علی همیشه درصحبت هایش از شما یاد می کرد. پدر و مادر علی نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با او هستند.
پدر علی در حالی که کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت :"ما میخواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با نوار چسب بهم متصل شده بودند را از کیفش در آورد. معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام خوبیهای علی از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود !
مادرعلی گفت : "از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم. همانطور که میبینید علی آن را همانند گنجی نگه داشته است." همکلاسی های سابق دور هم جمع شدند.
یکی با کمرویی لبخند زد و گفت : "من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم."
همسر دیگری گفت : "شوهرم از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم."
و باز دیگری گفت : "من هم برای خودم هنوز برگه ام را دارم. آن را توی دفتر خاطراتم گذاشته ام."
و همکلاسی دیگر، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه....". "من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد."
صحبت ها ادامه داشت، انگار کلاسی مثل گذشته ها با همان همکلاسی های همیشگی در آنجا تشکیل شده بود
نتیجه:
تاثیر یک معلم بر دانش آموز خود را ببینید که با یک حرکت ساده نقشی ابدی بر قلب دانش آموزان خود کشید و این نقش هرگز از بین نخواهد رفت. گماردن یک شخص در نقش معلمی از هر نقشی حائز اهمیت تر است .در بسیاری از مشاغل ، فرد به صورت مکاتبه ای و یا اداری یا به وسیله چند کاغذ و پرونده با افراد دیگر در ارتباط است . حال آن که معلم با روح شاگردان خود مرتبط است. و در صورتی که خود از شخصیتی سالم برخوردار نباشد نمی تواند تغییرات خوبی را در آن ها ایجاد نماید و یا آن ها را در مسیری صحیح هدایت نموده ، متحول سازد. به دلیل قرابت زیادی که بین معلم با شاگردانش وجود دارد و زمان زیادی که آنها با هم می گذرانند الگو گیری مستقیم و غیر مستقیم وجود دارد . و می توان گفت ممکن است یک خوی یا خلقیات و یا یک عادت رفتاری در معلمی به آسانی از سوی دانش آموزان الگو سازی گردد. بنابراین گزینش افراد در شغل معلمی حساسیت ویژه ای دارد که شاید در حال حاضر خیلی مورد توجه نباشد . اگر برای نوع تربیت نسل های آینده اهمیت قائلیم باید بیش از پیش بر شخصیت معلم های این مرزو بوم دقت داشته و در گزینش آنها حساس باشیم.