اخطارهای دنیای مجازی ،کسب و کار در فضای مجازی و تحلیل فضای فرهنگی ،سیاسی و اجتماعی

دکتر بهروز نقویان دکترای مدیریت ، مدیر عامل شرکت تولید نرم افزارهای هوشمند ، خواننده پاپ و محلی خراسان شمالی ،مشاور شهرک صنعتی ایران مشاور دیجیتال مارکت و صادرات

اخطارهای دنیای مجازی ،کسب و کار در فضای مجازی و تحلیل فضای فرهنگی ،سیاسی و اجتماعی

دکتر بهروز نقویان دکترای مدیریت ، مدیر عامل شرکت تولید نرم افزارهای هوشمند ، خواننده پاپ و محلی خراسان شمالی ،مشاور شهرک صنعتی ایران مشاور دیجیتال مارکت و صادرات

نوجوان را درک کنیم

1- بلوغ یک دوره ی بحرانی است که طی آن تغییرات زیادی را تجربه می‌کنم. بسیاری از رفتارهای من برای سال‌های نوجوانی طبیعی است. اگر شما بتوانید این واقعیت‌ها را درک کنید و برخوردی متناسب با سنی که دارم با من داشته باشید، با موفقیت خواهم توانست این مرحله ی بحرانی را سپری کنم.



2- من در حال تغییر هستم و نباید مرا یک کودک به شمار آورد. من در حال بالغ شدن هستم و شما باید برخوردی را که در دوران کودکی با من داشتید، تغییر دهید. سعی کنید همان گونه که با دوستان خود و سایر افراد بالغ رفتار می‌کنید، با من برخورد نمایید.



3- مخالفت، سماجت، یکدندگی، سرکشی و علاقه به استقلال، قسمت‌هایی از وضعیت طبیعی یک نوجوان هستند .اگر در زمینه ای با شما مخالفت کردم ، ناراحت نشوید. بیش از اینکه درباره محتوای نظرم نگران شوید، در مورد نحوه ی ابراز داشتن آن نگران باشید.



4- اگر بخواهم به حرف‌ها و نصایح تکراری شما گوش دهم، می‌توانم آنها را ضبط کنم تا شما نیازی به تکرار آن نصایح نداشته باشید. بنابراین، از پند دادن و طرح پرسش‌های تکراری خودداری کنید، در غیر این صورت سخنان شما را از این گوش شنیده و از گوش دیگر بیرون خواهم کرد.



5- من اغلب فکر می‌کنم که شما قدیمی هستید و در دوره‌های گذشته زندگی می‌کنید. من دیگر از شنیدن عباراتی مثل «زمانی که به سن تو بودم» خسته شده‌ام. شما چطور می‌توانید مرا درک کنید؟



6- اگر با شما زیاد صبحت نکردم یا مانند دوران کودکی‌ام به شما وابسته نبودم، نگران و ناراحت نشوید زیرا این رفتارها در سنین بلوغ طبیعی است.



7- چنین به نظر می‌رسد که از قدرت هوشی شما کاسته شده و دیرتر به مسائل پی می‌برید. شما چطور و از کجا می‌دانید که وظیفه ی من چیست؟ چطور می‌توانم به نصیحت‌ها، راهنمایی‌ها و پیشنهادهای شما عمل کنم؟ مرا تحمل کنید. در عرض چند سال، چیزهای بسیاری را در برخورد با من خواهید آموخت.



8- هر چه قدرت هوشی شما تحلیل می‌رود، حافظه و دانش من نیرومندتر شده و افزایش می‌یابد. من تقریباً یک نابغه هستم و از همه چیز اطلاع دارم. فقط دوستان و نوجوانان دیگر ممکن است از من با هوش‌تر باشند.



9- ترجیح می‌دهم کارهایم را به کمک دوستانم انجام دهم تا به کمک شما یا سایر اعضای خانواده. اگر دعوت شما را برای رفتن به میهمانی رد کردم یا علاقه‌ای نداشتم با شما باشم، ناراحت نشوید.
10- همچون دوستان خودتان با من رفتار کنید تا دوست شما شوم. به یاد داشته باشید که من از یک انگاره و الگو، بیش از یک انتقاد آموزش می‌بینم.

11- ممکن است ما مثل گذشته نتوانیم با هم صحبت کنیم زیرا کارهای من زیاد شده است. یا با دوستانم هستم یا با تلفن صحبت می‌کنم و یا در اتاقم به سر می‌برم. به همین دلیل است که بیشتر صحبت‌های ما در مورد اشتباهات من و این‌که چه کار باید بکنم و چه کار نباید بکنم، مطرح می‌شود. بیشتر بحث‌های شما یک سخنرانی است که طی آن سعی دارید چیزی به من بیاموزید یا به نکته‌ای اشاره کنید (ارزش تحصیلات، معنی و مفهوم مسئولیت و...) بگذارید فقط برای صحبت کردن با هم حرف بزنیم، درباره موفقیت‌ها، دلبستگی‌ها، و فعالیت‌هایم.



12- گاهی اوقات کوچک‌ترین کار شما مرا ناراحت می‌کند، حتی پرسش ساده‌ای مثل «خوش‌گذشت؟» ممکن است باعث شود که جواب سربالا به شما بدهم. زیاد ناراحت نشوید چون بی‌تردید ناراحتی من از جای دیگری است و می‌خواهم آن را بر سر شما خالی کنم. بی‌حوصله بودن برای سن من طبیعی است.



13- گاهی اوقات این طور به نظر می‌رسد که من تقدّم و تأخر کارها را فراموش می‌کنم؛ فعالیت‌هایی مثل صحبت کردن با تلفن، بیرون رفتن برای تفریح، خوش‌گذرانی، ورزش و... برای من بسیار مهم‌تر از انجام کارهایی مثل تکلیف‌های درسی و وظایف منزل هستند. من تنبل نیستم ولی چون کارهای دیگری دارم نمی‌توانم به کارهای بی‌اهمیت بپردازم.



14- شما حافظه خود را از دست داده‌اید و به یاد ندارید که احساسات یک نوجوان چگونه است. یک نصیحت را بارها تکرار می‌کنید، گویی پیش‌تر آنها را به من نگفته‌اید. شما فراموش می‌کنید که بیست بار به من گفته‌اید «اتاقت را تمیز کن» یا «آیا درست را خوانده‌ای؟» آشپزی کردن از یادتان رفته است و غذاهای خوشمزه درست نمی‌کنید.



15- اگر کاری را از من خواستید و من در حال انجام آن غرغر کردم، ناراحت نشوید زیرا راضی به انجام آن کار نیستم و از این طریق آتش خشم خود را خاموش می‌کنم.



16- هیچ‌گاه به زور مرا به انجام کاری ناگزیز نسازید زیرا من خواهم آموخت که زور حرف اول را می‌زند. این کار باعث افزایش مقاومت، لجاجت و یکدنگی در من خواهد شد. می‌خواهم مثل یک فرد بالغ با من رفتار کنید.



17- اگر چه انتظار دارم مثل افراد بالغ با من برخورد کنید، ولی گاهی خودم مثل بچه‌ها رفتار می‌کنم. به جای تاکید بر رفتار بچه‌گانه ی من، کاری کنید که احساس مسئولیت و آزادی و استقلال در من تقویت شود.



18- از جنگ و دعوا با من دوری کنید زیرا هر جنگی برنده و بازنده‌ای دارد. تا زمانی که بچه بودم همیشه شما برنده می‌شدید ولی حالا دیگر چنین نیست. سعی کنید انتظارات خود و نوع مجازات‌ها را برای من مشخص سازید و در اجرای آن آرامش خود را حفظ کنید. تلاش کنید تا با هم سازش کنیم زیرا در این حالت هر دو برنده خواهیم بود.



19- هیچ‌گاه نسبت به حرف‌های من واکنش شتابزده و سخت نشان ندهید زیرا بیشتر اوقات فقط برای آغاز گفت‌وگو با شما چیزهایی به زبان می‌آورم.



20- من به تشویق و درک متقابل و توجه مثبت از سوی شما به شدت نیاز دارم و چون خودم به تنهایی قادر به تأمین این کارها نیستم، به شما تکیه می‌کنم

عشق




عشق انواع گوناگونی دارد:

عشق والدین، عشق فرزندی، عشق اتکایی، عشق خودشیفته، عشق احساساتی، عشق به خود، عشق به خدا، عشق برای گروه، عشق به مکتب و یا مملکت.



یکی از محققان می‌گوید: عشق یک مفهوم تک بعدی نیست و با توجه به کیفیت روابط می‌توان گونه‌های مختلفی را برای آن قایل شد.

‌طبقه‌بندی عشق:

1- عشق به خدا: یا عشق دینی که در آن خدا به منزله برترین ارزش و مطلوب‌ترین خیر است.



2- عشق‌های واقعی: نخستین شرط خوشبختی در عشق این است که از آغاز بین شرکای عشق هماهنگی جسمی و روحی وجود داشته باشد. هنگامی که این هماهنگی وجود نداشته باشد حتمی است که عشق بیشتر از خوشبختی، موجب بدبختی ما خواهد شد.



3- عشق‌های کاذب: گاهی مواقع حس حقارت و خودبینی و خودخواهی افراد حتی به طور ناخودآگاه در قالب عشق و عواطف تجلی می‌کند و تنها این عشق‌های کاذب‌اند که درون‌شان پر از کینه و خودخواهی است.



4- عشق افسانه‌ای: حالتی است که «پاول هاک» آن را به درستی به عنوان یک تشخیص روان‌پزشکی در نظر می‌گیرد. حالتی که فرد در آن به ترویج روش‌هایی از عشق‌ورزی روی می‌آورد که هدف آن تسخیر معشوق است.



5- عشق احساساتی: اساس این نوع عشق در این حقیقت نهفته است که عشق فقط در خیال وجود دارد، نه در عالم واقع که مشهود و محسوس است. رایج‌ترین نوع این عشق را در کسانی می‌توان دید که از مصرف‌کنندگان فیلم‌های سینمایی، دوستداران داستان‌های عاشقانه مجلات و آوازهای عاشقانه هستند و به واسطه ی آنها، لذت می‌برند.



در زندگی جوامع امروزی که یکی از باز ماندن در خمیردندان می‌نالد، دیگری از افتادن موهای ریش دیگری در دستشویی شکوه می‌کند، حفظ عشق چقدر دشوار و حتی گاهی غیرممکن است!!!

در زندگی روزمره، در عادات فردی و در سلیقه‌های شخصی این نوع طرز برخوردها می‌تواند برای طرفین تنش و حتی کشمکش به ارمغان بیاورد و نه عشق رمانتیک.

برخی مولفان باور ندارند که عشق بتواند با گذشت زمان دوام داشته باشد، چون در زندگی، لحظه‌هایی پیش می‌آید که بین معشوق خیالی و معشوق واقعی جدایی می‌افتد و عاشق به تدریج از معشوق ناراضی می‌شود. این حالت الزاما به تغییر شکل معشوق مربوط نمی‌شود، بلکه احتمال زیاد دارد که از درک بهتر واقعیت معشوق نشات بگیرد.

با تمام این تعاریف و توصیف‌ها آیا می‌توان از عشق صحبت کرد و یا آن را مورد بررسی قرار داد؟؟؟



مولوی معتقد است که نمی‌توان به این مقوله دست یافت و اسرار آن را آشکار کرد.

در نگنجد عشق در گفت و شنود
عشق دریایی‌ست، قعرش ناپدید

قطره‌های بحر را نتوان شمرد
هفت دریا پیش آن بحری‌ست خرد


«مثنوی، دفتر پنجم»

بنابراین عقل در مقام شرح عشق، عاجز است. اگر چه تفسیرهای عقل می‌تواند تا اندازه‌ای روشنگر باشد ولی عشق بی‌زبان، شفاف‌تر و گویاتر است.

گرچه تفسیر زبان روشنگر است
لیک عشق بی‌زبان و روشن‌تر است

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

چون سخن در وصف این حالت رسید
هم قلم بشکست، هم کاغذ درید

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت


«مثنوی، دفتر اول»

اگر انسان عشق را داشته باشد ، می‌تواند آن را ببخشد و اگر آن را نداشته باشد، چیز دیگری برای بخشیدن ندارد.


انسان عاشق همواره در لحظه حال زندگی می‌کند و زیبایی در زمان زیستن را دوست دارد. عاشق بودن تنها یک احساس شدید نیست ، بلکه تصمیم است، قضاوت است، قول است. اگر عشق فقط یک احساس بود، دیگر پایداری این قول که همدیگر را تا ابد دوست خواهیم داشت مفهوم پیدا نمی‌کرد.

سوزد مرا سازد مرا

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خوهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند